اکنون این فروپاشی معنا را می توان در افراد و در عرصه روان مشاهده کرد. بی معنایی زندگی، پوچی، اعتیاد و....مشاوران و پزشکان به بیمار خواندن کتابهای معنا درمانی را پیشنهاد می کنند. اما موضوع اینست که فروپاشی معنا از آنجا ناشی شده که فرد دیگر هیچ مرجع قابل اعتماد و موجهی نمی شناسد. او هیچ منبع تولید معنایی را معتبر نمی داند. بسیار دیده ایم که افراد در روبرویی با بعضی یافته های علمی و پزشکی (مثل اینکه جوش شیرین برای معده ضرر دارد) اظهار می کنند که "اینها همش حرفه" یا دکترا فقط حرف می زنند. بنابراین هیچ نکته اتکا و مرکز ثقلی لااقل برای شروع وجود ندارد. چه باید کرد؟
*می توان تا آمدن صفحه مورد نظر چند حرکت ورزشی ساده مثلا گردن یا مچ دست انجام داد.
* نظافت میز
* چشمها را برای مدتی مثلا بیست ثانیه بست. البته مسلما تا پنجاه هم ببندید صفحه مورد نظر نیامده.
* یادداشتهایی از قبل تهیه کرد مثل کلمات زبان و غیره و در این فاصله نگاهی به آنها انداخت.
* خوردن یک لیوان آب حتی اگر زیاد تشنه نباشید
* رفتن و ریختن چای برای خود.
* انداختن جا. (در روزهای مناسبتی مثل سیزده آبان حتی می توانید چرتی هم بزنید)
* کوتاه کردن ناخن
* استحمام
و...
بنابراین می بینید که سرعت پایین اینترنت می تونه مفید هم باشه
و در سلامتی شما موثر باشه. با سرعت پایین تر اینترنت حتی میشه به تحکیم
خانواده بیشتر کمک کرد مثلا در این فاصله می تونید با خانواده به درکه و
دربند برید، پارک برید، بلال بخورید و اصلا اینترنت رو فراموش کنید.
جامعه شناسی شناخت به مطالعه نقش عوامل اجتماعی در شکل گیری شناخت می پردازد. از این دیدگاه شناخت و اندیشه متاثر از شرایط اجتماعی هستند. مهمترین اندیشمند در حوزه جامعه شناسی شناخت کارل مانهایم است. مانهایم شاگرد کسانی مثل لوکاچ و هوسرل بود و در واقع از فلسفه پا به جامعه شناسی گذاشت و شناخت را که موضوع اپیستمولوژی است مورد تحلیل جامعه شناختی قرار داد. او برای بررسی شناخت و اندیشه و کشف ریشه های جامعه شناختی آنها مقوله های عینیت و واقعیت را طوری دیگری غیر از آنچه در اپیستمولوژی و فلسفه مطرح است تعریف می کند. در اینجا عینیت به معنی بی طرفی و بی غرضی و خنثی شدن کامل عامل شناسایی نیست. عامل شناسایی در اینجا فردی است در اجتماع و در گروه با ذهنی رنگ پذیرفته از نحوه اندیشه گروهش. ابژه (عین) به وسیله همین تمایلهای موجود در عامل شناسا صورت می بندد یعنی قسمتی از جهان که عطف توجه قرار گرفته. همچنین در اینجا اندیشه اندیشه مطلق نیست بلکه اندیشه ای است که در گروه شکل گرفته و هر لحظه در زندگی واقعی برای تصمیم گیری استفاده می شود. مانهایم برای مطالعه شناخت دو مفهوم کلیدی معرفی می کند: ایدئولوژی و اوتوپیا. این حالتها حالتهایی از ذهن هستند که شناخت فراتر از واقعیت قرار می گیرد. واقعیت در اینجا واقعیتی اجتماعی است که امور عملا در آن جریان دارند، واقعیتی مبتنی بر تقسیم کار. شناخت در این حالتها از واقعیت موجود فراتر می رود. عقاید ایدئولوژیک عقاید غیر منطبق با واقعیتی هستند که هر گاه به عمل در آیند جلوه نوعی ریاکاری و عدم تطابق با نیت قصد شده شان را پیدا می کنند. ایدئولوژی ها معمولا به کار کتمان واقعیت در جهت حفظ نظم موجود می آیند. اوتوپیاها نیز از واقعیت موجود فراترند اما اینها عقایدی هستند که اندیشیدن و عمل بر طبق آنها نتیجه ای در مسیر تخریب نظم موجود دارد. موقعی که شناخت اوتوپیایی است اندیشیدن در بستر چنین شناختی مانند بمبی است برای ترکاندن نظام موجود از درون. نظام های موجود برای حفظ خود سعی می کنند تصویر های آرزومندانه (مانند بهشت و عدالت) را طوری مهار کنند که اندیشیدن به آنها تنها نوعی احساس آرزومندی را تداعی کند و مانع از اوتوپیایی شدن این اندیشه های آرزومندانه و شکستن نظم موجود شوند.
مثالهایی از روحیه ایدئولوژیک:
مثالی که مانهایم می آورد عشق برادرانه مسیحی است که در جامعه ارباب رعیتی به صورت عقیده ای ایدئولوژیک در می آید. عقیده ای است که با حقیقت امور و نظم واقعی جاری در جامعه ارباب رعیتی تناسب و توافق ندارد. عمل کردن مطابق عشق برادرانه مسیحی تنها در جامعه ای ممکن می شود که بر بنیاد همین عشق برادرانه شکل گرفته باشد. در اینجا عقیده ایدئولوژیک به نوعی به معنای دوروغگویی یا دورویی است چرا که در چنین جامعه ای عمل کردن بر طبق عقیده ایدئولوژیک دچار اعوجاج در معنا می شود.
نمونه ای دیگر در برنامه تلویزیونی "به خانه برمی گردیم" که سعی می شود خانواده هر چه جذاب ترمعرفی شود. به تازگی علاوه بر آشپزی و دعوت از مهمان در هر برنامه کودک خردسالی هم حضور دارد تا هر چه بیشتر مشوق تشکیل خانواده برای جوانان باشد. اما در جامعه ای که مناسبات آن متناسب با چنین خانواده های گرم و صمیمی نیست این اعتقاد به خانواده تنها نوعی چسبیدن به امور ثابت و مقدس (دگما) و به عبارتی عقیده ای است ایدئولوژیک. کسی که سعی می کند مطابق چنین الگویی رفتار کند، به دوگانگی در رفتار و معنی رفتار متهم می شود چرا که جامعه بر اساس چنین عقایدی شکل نگرفته است.
شیعه و طرز فکر اوتوپیایی:
تاریخ نشان داده که شیعه برای مبارزه مناسب است اما برای حکومت بسیار نامناسب. عناصری از شیعه مانند امامت، عدالت و مهدویت، عناصری هستند که زمان و حاکمیت موجود را از مشروعیت می اندازند. شیعه نظم موجود را در مقابل نظم آخرالزمان بی اهمیت و بی اعتبار می داند. زمان جاری نزد شیعه زمان انتظار و زمانی بی ارزش است. حدیثی هست که شیعیان باید هر شب شمشیرشان را زیر بالش بگذارند چون هر لحظه ممکن است ظهور واقع شود و آنها بر نظم موجود بتازند. خون حسین هنوز زنده است و می جوشد. خونی که هنوز انتقامش گرفته نشده است. این داغ را همواره تازه نگه می دارند.
فرونشاندن اوتوپیا در تاریخ شیعه:
بنی عباس، گروهی شیعه مذهب بودند که برای براندازی نظام موجود مبارزه می کردند. پس از به قدرت رسیدن عنصر اوتوپیایی شیعه باید مهار می شد. بنابراین این گروه تغییر عقیده داده و سنت را انتخاب کردند. از طرف دیگر فاطمیون مصر که شیعیان هفت امامی بودند که در انتظار مهدی موعود خود بودند، با به قدرت رسیدن در مصر، خلیفه اولشان خود را همان مهدی موعود اعلام کرد. این نیز به معنی تغییر در عقاید و مهار اوتوپیا بود.
بهائیت فرقه ای است که در اثر مواجهه با دنیای جدید در قرن نوزدهم به وجود آمد و در واقع پاسخی است به دنیای در حال تغییر و پیشرفت. از آنجایی که تنها یک حاکمیت مقتدر که در میان مردم اعتبار و نفوذ داشته باشد می توانست دست به عمران و آبادانی و پیشرفت و رفتن به سوی دنیای جدید بزند بنابراین باید عنصر اوتوپیای و تخریب کننده نظام موجود از شیعه جدا می شد. از آنجا که مرجعیت سنتی شیعه کمترین انعطافی در عقاید نشان نمی داد، مذهبی جدید شکل گرفت. در این مذهب با ادعای واقع شدن ظهور عقیده مهدویت تغییر می یابد. با تبدیل بشارت به تحقق زمان جاری از حالت انتظار بیرون می آید.
صفویه و عنصر اوتوپیایی شیعه:
صفویه بعد از رسیدن به قدرت تغییر و تبدیلی در عقاید شیعه ندادند. اینجا این سوال پیش می آید که روش آنها برای مهار کردن عنصر اوتوپیایی شیعه چه بود؟ دو پاسخ می توان به این پرسش داد: یکی اینکه عقایدی مانند مهدویت، امامت و عدالت در این دوره صورت ایدئولوژی پیدا کرده و به منظور کتمان واقعیت و در جهت حفظ نظام موجود به کار رفتند. دوم اینکه بپذیریم که ماهیت حکومت شیعه دوازده امامی اساسا بر همین عدم ثبات بنا شده. سلطنت در ایران پس از صفویه نهادی مشروع و مورد اعتبار نزد عامه نبوده. بلکه نهادی عاریتی و میراث نمرود و فرعون شمرده می شده است. (شاید به همین دلیل است که بعد از انقلاب مشروطیت که نهاد سلطنت کانونی برای تشکیل ایران نوین قرار گرفت، با شکست (در بهمن 57) روبرو شد. چون اصولا نهاد سلطنت هرگز نزد شیعه کاملا مشروع نبوده).
عنصر اوتوپیایی در این نوع حکومت مانند آتشی همواره زنده نگه داشته می شود و در برهه هایی به جان نظم موجود می افتد.
یک سول: اصولا سلسله مراتب و فرادستی در جامعه شیعه مخدوش است. تمام روابطی که با حاکمیت و سوپر اگو سر و کار دارند در جامعه شیعه مخدوش هستند: رابطه معلم و شاگرد، فرزند و والدین، حاکم و مردم. رابطه بین این مخدوش بودن که پدیده ای است روانی ، رفتاری و اخلاقی با عقیده ای مثل مهدویت چیست؟ چگونه می توان اثبات کرد که یک عقیده علت و منشا چنین رفتاری است؟ توده ها و طبقات پایین مردم که آگاهانه با عقیده ای مثل مهدویت درگیر نیستند، چگونه در رفتارشان این نوع سرکشی رسوخ می کند؟ به عبارت دیگر یک عقیده داریم که به شکلی منسجم و بیان شده وجود دارد و یک رفتار در میان توده ها که گمان می کنیم انعکاس چنین عقیده است. چگونه این ارتباط را اثبات می کنیم؟ آیا چنین مطالعه ای سابقه دارد؟ یعنی مطالعه عقاید و صورت تجلی آن در طبقات مختلف.
این جمله کلیشه ای را زیاد شنیده ایم که در غرب روابط سرد و بی روح است اما در ایران پیوندهای قوی و دوستی های گرم وجود دارد. اما روی دیگر سکه آنست که وقتی شخص ناچار است برای دفاع از حقوق خویش عده و عده ای داشته باشد و با تشکیل پیوندهای دوستی قوی شبکه ای برای دفاع از خویش فراهم کند طبیعی است که نظام حقوقی موجود مدافع چنین فضای گرم و صمیمی است. بنابراین طبیعی است که در برابر اصلاح نظام حقوقی و اقتصادی مقاومت کنیم چرا که فرهنگ خودی را تهدید می کنند.
در اینجا باید متذکر شد که جدا کردن مقوله های اقتصاد و فرهنگ تنها برای بررسی بهتر است و در واقع چنین مرز مشخصی ندارد. اقتصاد همان اخلاق و فرهنگ است که به صورت مادی تجلی می کند.
* مناسبات بومیان برای اندیشمندان دوره روشنگری و فراماسونرها نشان توحش و درخور جایگزینی با رفتار متمدنانه و مدرن بود.
* برای مردم شناسان اوایل قرن بیستم مناسبات بومیان جزئی ضروری از زیستشان و تامین کننده نیازهای متقابل آنها در درون مجموعه بسته شان بود.
* در دوران پست مدرنیسم هیچ امر بدیهی وجود ندارد. هیچ امر برتری نیست. ترجیحی قابل اثبات نیست.
باید پذیرفت که این طرحی بود بسیار مبتکرانه که جامعه ای با مناسبات مبتنی بر اسلام بسازیم. این امکان در دوران حاضر دوباره ممکن شد. بنابراین می توانیم مفاهیم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را مبتنی بر احادیث و آیات تعریف کنیم و در جامعه رواج دهیم. مثلا در سیستم اقتصادی لیبرالی عدالت به نوع خاصی تعریف می شود. در سیستم اقتصادی سوسیالیستی هم مفهوم عدالت تعریف ویژه ای دارد. ممکن است کسی که از نظرگاه جامعه سوسیالیستی به جامعه لیبرال نگاه می کند آن را مملو از بی عدالتی ببیند اما بسیاری از این بی عدالتی ها مطابق تعریف عدالت در سیستم لیبرالی به چشم نیایند. چه اشکال دارد که ما هم مفهومی از عدالت مطابق با نظر اسلام تعریف کنیم؟ در آغاز امر به نظر می رسد دستمان خالی است. آنچه داریم فراوان اما به صورت حدیث و متعلق به دنیای کهن است مانند اینکه کسی که بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد مسلمان نیست. وظیفه ما به روز آوری چنین حدیثهایی و قابل اجرا کردن آنهاست.
گذشته از آن مناسباتی در جامعه هستند که باعث توزیع ثروت و مساوات می شوند اما از نظر علم اقتصاد متعارف ممکن است نامعتبر به نظر آیند. مثلا اقتصاد دانی که تقریبا صد سال پیش برای سر و سامان دادن به اقتصاد ایران به اینجا آمده در گزارش خود می نویسد "هجده میلیون نفر دستشان در جیب هم، جیب هم را می زنند و به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کنند." اما اکنون می دانیم که او تا چه حد این مناسبات را از دیدگاه مدرن خود نگاه می کرده است. امروز که در عصر پست مدرن هستیم می توانیم با فراغ بال از این مناسبات هرچند به نظر عده ای نفرت انگیز بیایند برای پیشبرد عدالت در جامعه استفاده کنیم.